اندر احوالات این روزا(18بهمن90)
.gif)
آویسا گلی! مامانی دیروز به خاطر خستگی بازی و کم خوابیدن ها خیلی حالش بد بود.ساعت 3بعدازظهر اومدم دنبالت مهد. قرار بود بریم اداره بابا تا از اونجا خونه بریم. وقتی تو رو از خاله سمیه گرفتم داشتی لقمه نون و پنیر می خوردی. خاله سهیلا رو دیدم. گفت: امروز خاله کلاس دیگه اومد. گفت آویسا بیا بغلم. روتو بگردونی ونرفتی.
بعد وقتی خاله سهیلا خواست بغلش بری. سریع رفتی. بعد گفت: اهش کن. تو هم زدی تو گوش خاله کلاس دیگه. خندیدم گفتم خودت بهش گفتی بچه هم حرف گوش کنه دیگه.
خلاصه سوار آژانس شدیم و رسیدیم. بسیار در اداره بابا شلوغ کاری کردی. همکار بابایی برات آب پرتقال آورد. تو هم آب میوه را کنار گذاشتی و با نی بازی می کردی. خلاصه بابا ما رو رسوند. باز هم بین ما بماند که چقدر تو ماشین بالا و پایین کردی تا به خونه برسیم..gif)
وقتی به خونه رسیدیم به بابا گفتم تو رو نگه داره تا یه ساعت بخوابم چون خستگی مسابقه و کم خوابیدن ها هنوز تو تنم بود. بعد یه ساعت با سر درد بیدار شدم .
باید برات فرنی درست می کردم شام آماده می کردم. خلاصه تو هم که مثل چسب رازی به من چسبیده بودی.
بهت فرنی دادم. به اندازه 5 دقیقه خوابیدی. وای نمی دونم تو جرا اینقدر تو خونه کم خوابی و همش می خواهی تو بغلم باشی. خلاصه بعداز مرارت های بسیار شام آماده شد.برای تو هم می خواستم سوپ ماهیچه درست کنم ولی دیر شده بود به خاطر همین نودل درست کردم و خوردی. بعد از شام خوردن و ظرف شستن و بقیه کارهای خونه.gif)
.gif)
بالاخره ساعت 11 با هم رفتیم تو اتاقت و بعد 5/0 ساعت خوابیدی..gif)
دختر گلم من عاشقتم و دوستت دارم ولی این شب ها واقعاً خسته می شم و خوابم منطم نیست. اگه یه وقت چیزی می گم منو ببخش .بازم می گم دوستت دارم و عاشقتم!
.gif)



اندر احوالات این روزا(18بهمن90)
